X
تبلیغات
تنها دلیلم توییییییییی
خیلی خوبی
خدایا شکرت

شکرت بخاطر همه خوبی هات

ممنونم که اجازه دادی عزیز ترین کس زندگیم کنارم باشه و هر روز صداشو بشنوم و حضورش رو تو لحظه هام حس کنم. ممنون که اون رو واسم به یه خاطره تبدیل نکردی و این فرصت رو بم دادی که از گرمای وجودش بهره ببرم و زندگیم با نفس های پر مهرش مثل یه خواب شیرین شه.

ماه های خیلی خوب و خاطر انگیزی رو گذروندیم.خاطرات مشترک بسیار زیبا و به یاد ماندنی با هم به دست اوردیم.همه چی ارومه. توجهش بهم بیشتر شده.یه حس دوست داشتن توی صداش و رفتارش و چشماش می بینم. چی از این بهتر.

بازم خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:5  توسط سایه | 
از من انتظار نداشته باش تورو دوس داشته باشم. من يكي ديگه رو تو زندگيم دوست دارم واسه همين نمي تونم دوست داشته باشم.

اين جمله ات هيچ وقت از يادم نميره اين جمله رو يه شب بهم گفتي.منم انتظار ندارم كه دوسم داشته باشي. من هيچ وقت لياقت تورو نداشتم. اما من نميتونم دوست نداشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 21:55  توسط سایه | 
تمام طول روز هر باري كه نفس مي كشم دارم بهش فكر ميكنم اما اون حتي حاضر نيست چند دقيقه از وقتشو با من بگذرونه. اون قصد داره ازم فاصله بگيره اما يه جوري كه به من اسيب نرسه. اون مي خواد از دست من خلاص بشه جون دارم بهش اسيب مي رسونم خودش ميگه من به اين نتيجه رسيدم كه تو بدرد من نميخوره و اصلا قابل اعتماد نيستي. 

هميشه گفتن حقيقت تلخه اون حرف تو هم واسه من مزه تلخي مي داد شايد حقيقت باشه. اين حرفت تو گوشم و هر روز دارم با تكرارش واسه خودم كاري ميكنم كه واسم عادي شه اون جوري شايد بتونم بكمكش بعضي چيزا رو واسه خودم توجيح كنم. 

من دوست دارم. خالصانه هم دوست دارم. يه دل پر حرف دارم اما الان توانايي تايپ ندارم از شدت اشك. تورو به خدا مي سپارمت كه زيبا ترين خلقت خدايي

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 0:12  توسط سایه | 
اره بهت حق میدم ازت دل خور نیستم و ناراحتم نیستم. تو حق داری من بی لیاقتم  هرجور دلت می خواد بام رفتار کن. خوردم کن کوچیکم کن ...  من تورو دوست دارم و اصلا ناراحت نمیشم از رفتارت. حرفای بم میزنی که فکرشو نمی کردم بخوای یه رمز بزنی. فراموششون کردم اما از این همه تغییر رفتارت میترسم از این سکوتهات بی توجوهیات میترسم خدا کنه اینا احساس غلط باشه.اما هر کاری میکنم این جملت فراموشم نمیشه که گفتی چرا شما خانوادگی اینجورید اون از داداشت اونم از داییت اینم از تو. میدونم شوخی کردی منم ناراحت نشدم اما منو تو یه فکری برد که هیچ وقت دلم نمیخواد بهش فکر کنم. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 13:14  توسط سایه | 
خیلی بد شد. فهمید که من حرفامو اینجا میزنم.

تو این ترم تابستون خیلی دلم گرفته. اصلا نمیدونم چرا اینجور شد اصلا باورم نمیشه تنهام گذاشت. تنها دلیلی ک تابستون درس گرفتم اون بود اما الان تک و تنهام.

این دوهفته همش یه حس خیلی بد دارم. حوصله هیچی رو ندارم حتی خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 0:38  توسط سایه | 
فکر می کنید خیلی حالم خوبه ک ازم خبری نست.

نه مثل همیشه داغونم خیلی دل پری دارم از این دنیا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 0:33  توسط سایه | 
شهرزاد جان تا سر حد مرگ دوست دارم و میپرستمت. نمیدونی چقدر دوست دارم. همیشه حس می کنم که نتونستم بهت بگم تا چه حد دوست دارم.

امید وارم یه روز خودت اینو متوجه بشی. بفهمی که چقدر دوست دارم و این دوست دتشتنم از چه جنسیه. کاش یه روز بفهمی که خودت رو فقط به خاطر خودت دوست دارم.

همون طور که همیشه گفتم تو بی نظیری مهربون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:35  توسط سایه | 
آخه چرا ایجور میشه؟

چرا یه نفر که یکی رو دوست داره و واسه دیدنش همیشه لحظه شماری می کنه باید اینقد ازش دور باشه؟

چرا باید آرزوی چیزی رو داشته باشیم که شیرینی تعبییرش از آن دیگری میشه؟

چرا اون اتفاقی که از ته قلبت دوست داری اتفاق بی افته واست فقط یه رویاست؟

 

شهرزادم خیلی دوست دارم تو بهترینی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:28  توسط سایه | 
لحظه به لحظه دقیقه به دقیقه ساعت به ساعت و روز به روز داره ازم فاصله می گیره منم جز سکوت دیگه داری ازم بر نمیاد همین طور دست رو دست گذاشتم و دارم تماشا می کنم و فقط غصه می خورم. روزی ۲ تا پیامک میده که داده باشه فقط واسه اینکه داده باشه. اونم از روی ترحم. نمیدونم دیگه چیکار کنم روز به روز آب تر میشم زندگیم به باد رفت جونیم به باد رفت خوشی هام به باد رفت حالا عشقم هم داره به باد میره

نمیدونم تا کی این زندگی رو میتونم تحمل کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:44  توسط سایه | 
بهترین حرفی که دوست داره ازم بشنوه سکوته!!!!!!!

اخه انم شد زندگی؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:45  توسط سایه |