خیلی خوبی
امروز روز ی بود که تو واسه اولین بار اومدی تو این خلوتم. میدونم تمام مطالبشو نخوندی اما به دلیلی که بین خودمون میمونه تا ابد تو جریان این وب رو فهمیدی. هیییییییییی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:23  توسط سایه | 
تمام شود اره دیگه دوران خدمت تمام شد اما تنهایی که فکر می کردم تمام شه تمام نشود و این تو بودی ک تمام شدی. اخه به این میگن عشق به این میگن دوست داشتن. اخه چطوره که یه نفر تمام دنیات میشه اما اون واسش فرقی نمیکنه و اصلا تو رو نمیبینه. تمام زندگیتو گذاشتی تا یکی باشه اما اون خیلی راحت دلت رو میشکنه و واسش اهمیتی نداری اخه اینم میگن عشق. واسه بدست اوردنش ایقد سختی کشیدم حالا که هست خودش هر روز به یه شکل منو زجر میده. شهرزاد لان اینقد دلم ازت پره که نگو یه کاری ازت خواستم که در توانته اما انجام ندادی و بخاطر این تا اخر عمر نمی بخشمت. تنها کلمه ای که بهم میگی اینه که الان حاللم خوب نیست تنهام بذار. خو مگه میشه درد کشیدم تا تو الان کنارمی نمی تونم نمیخوام نمیشه.همش میگی بهت احساس ندارم و منم دوست دارم گفتنام قطع نیشه. شهرزاد خیلی مونده تا بفهمی عشق چیه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 20:0  توسط سایه | 
دوران خیلی بدیه تحملش واسه من ک تمام فکر ذکر من پیش عزیز ترین کس منه خیلی واسم سخته. این دوری پای خیلی ادم رو به زندگیش باز کرده خودش ک انکار اما من ک خودم به چشم می بینم!! کی قرار این دوری تمام شه!! ترس اینکه ممکنه از دستش بدم دیوونه ام می کنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 17:23  توسط سایه | 
۹ فروردین

از اون روز هایی که تا اخر عمر این روز و تک تک ثانیه هاشو هرگز فراموش نخواهم کرد. یه روز با شکوه پر از لحظات به یاد ماندنی که به هیچ وجه نمیتونم توصیف کنم.

۹/۱/۹۳

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 19:45  توسط سایه | 
واقعا سه سال شد. اصلا گذشت لحظه ها روزها ماها و حتی سالها رو احساس نکردم. غرق خوبی و مهربونیت بودم بهترینم.

درست سه سال پیش این موقع سر کلاس دبدمت و دنیام عوض شد زندگیم.

 

تو این روزها خوب هدیه واسه تولد سه سالگیم بهم دادی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 1:18  توسط سایه | 
بلاخره داستان زندگی من وتو به اینجا رسید. خیلی سخته خیلی بده تحملش دشوار اما چاره ای نیست.

من رو نمی دیدی واست کم اهمیت شده بودم. شادی انجوری کم بودم رو احساس کنی اگه واقعا واست مهمم.

من که خودم از اون لحظه اول همه جای خالیتو حس می کردم.

نمی دونم چرا با اینکه می دونم از خودم لج باز تری و عمرا زنگ نمیزنی چشم از گوشی بر نمی دارم. الان دقیقا ۲ روز گذشت که صداتو نشنیدم اما به ظاهر چون همش به صدای که ازت داشتم دائم گوش می دادم.

دیشب که نتونستم بخوابم. امشب هم مطمدنم که نمیتونم.

تمام روزم رو با مرور خاطراتمون میگذرونم طاقتم بعضی وقتا تمام میشه اما جلو خودم رو میگیرم که بهت اس ندم به این امید که دوباره دوستم داشته باشی.

حالم این روزا خیلی بده. ثانیه ها رو میشمرم تا تمام بشه.

دوست دارم گل نازم        یه دنیا دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 1:13  توسط سایه | 
خدایا شکرت

شکرت بخاطر همه خوبی هات

ممنونم که اجازه دادی عزیز ترین کس زندگیم کنارم باشه و هر روز صداشو بشنوم و حضورش رو تو لحظه هام حس کنم. ممنون که اون رو واسم به یه خاطره تبدیل نکردی و این فرصت رو بم دادی که از گرمای وجودش بهره ببرم و زندگیم با نفس های پر مهرش مثل یه خواب شیرین شه.

ماه های خیلی خوب و خاطر انگیزی رو گذروندیم.خاطرات مشترک بسیار زیبا و به یاد ماندنی با هم به دست اوردیم.همه چی ارومه. توجهش بهم بیشتر شده.یه حس دوست داشتن توی صداش و رفتارش و چشماش می بینم. چی از این بهتر.

بازم خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:5  توسط سایه | 
از من انتظار نداشته باش تورو دوس داشته باشم. من يكي ديگه رو تو زندگيم دوست دارم واسه همين نمي تونم دوست داشته باشم.

اين جمله ات هيچ وقت از يادم نميره اين جمله رو يه شب بهم گفتي.منم انتظار ندارم كه دوسم داشته باشي. من هيچ وقت لياقت تورو نداشتم. اما من نميتونم دوست نداشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 21:55  توسط سایه | 
تمام طول روز هر باري كه نفس مي كشم دارم بهش فكر ميكنم اما اون حتي حاضر نيست چند دقيقه از وقتشو با من بگذرونه. اون قصد داره ازم فاصله بگيره اما يه جوري كه به من اسيب نرسه. اون مي خواد از دست من خلاص بشه جون دارم بهش اسيب مي رسونم خودش ميگه من به اين نتيجه رسيدم كه تو بدرد من نميخوره و اصلا قابل اعتماد نيستي. 

هميشه گفتن حقيقت تلخه اون حرف تو هم واسه من مزه تلخي مي داد شايد حقيقت باشه. اين حرفت تو گوشم و هر روز دارم با تكرارش واسه خودم كاري ميكنم كه واسم عادي شه اون جوري شايد بتونم بكمكش بعضي چيزا رو واسه خودم توجيح كنم. 

من دوست دارم. خالصانه هم دوست دارم. يه دل پر حرف دارم اما الان توانايي تايپ ندارم از شدت اشك. تورو به خدا مي سپارمت كه زيبا ترين خلقت خدايي

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 0:12  توسط سایه | 
اره بهت حق میدم ازت دل خور نیستم و ناراحتم نیستم. تو حق داری من بی لیاقتم  هرجور دلت می خواد بام رفتار کن. خوردم کن کوچیکم کن ...  من تورو دوست دارم و اصلا ناراحت نمیشم از رفتارت. حرفای بم میزنی که فکرشو نمی کردم بخوای یه رمز بزنی. فراموششون کردم اما از این همه تغییر رفتارت میترسم از این سکوتهات بی توجوهیات میترسم خدا کنه اینا احساس غلط باشه.اما هر کاری میکنم این جملت فراموشم نمیشه که گفتی چرا شما خانوادگی اینجورید اون از داداشت اونم از داییت اینم از تو. میدونم شوخی کردی منم ناراحت نشدم اما منو تو یه فکری برد که هیچ وقت دلم نمیخواد بهش فکر کنم. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 13:14  توسط سایه |